تبليغاتX
واو به واو
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
واو به واو
محمد حیدری پنجشنبه دهم فروردین 1391

مزمزه اش که می کنی ، ته دلت یک جوری می شود. دفعه ی اولت نیست ، اما هنوز می ترسی. نمی دانی از چه ، اما هنوز می ترسی. با خنده و شوخی ، تویِ جمعی که آرایش ِ غلیظ از سر و رویِ همه شان می بارد ، تا ته یکهو سر می کشی و لبخند می زنی "دیدین تونستم!"

- بزنین دومی رو به سلامتی ِ ...

لیوانکِ مسخره ای که باز از رنگ ِ شاش پر شده از پایه ی کوچک و لغزانش می گیری و بالا می آوری.نمی دانی به سلامتی ِ کدام کره خری بود ، همه می نوشند و تو هم به لب می گذاری و باز تا ته!

سومی و چهارمی ...

- بزن سبکه!

راست می گوید ، گلویت نمی سوزد ، فقط کمی معده ات ، ته ِ معده ات ... مهم نیست. پنجمی را هم تا ته ...

سرخوش شده ای. آرام آرام سرت گرم تر می شود. انگار هر پنج تا دارند با هم اثر می کنند. حس ِ بدی داری، حس ِ بدی که مستی ِ شراب ِ شاش رنگ نمی گذارد خیلی ادامه پیدا کند. یک چیزی مثل ِ عذابِ وجدان بود شاید ؛ که گذشت!

تولد انگار تازه شروع شده، یکی آهنگ را زیاد می کند و از هفت ، هشت تا دختر ِ مست چه توقعی داری جز بالا و پایین پریدن و خنده هایِ بلند بلند کردن ، طوری که آبِ دهان ِ پر از الکلشان رویِ صورتِ هم بپاشد.

تازه سر ِ شب است. 

زنگ می زنند و دخترک ِ متولد شده ، که تا الان گوشی به دست بالا و پایین می پرید ، در را باز می کند. سه ، چهار تا پسر می آیند تو ، با دختر روبوسی می کنند و به رقص ِ شما نگاه!

"اِ! علیَ م که اومده" تویِ دلت آشوب می شود. تو یک زمانی به همین علی گفته بودی لب به این زهر ِماری نزند"دوست ندارم دیگه از اون چیزا بخوری ، قول بده دیگه نمی خوری..."

رابطه تان مثل قبل نیست ، اما 

هه!

سه چهار تا پسر تازه وارد می نشینند رویِ کاناپه ای که قبلا نشسته بودید ، زل می زنند به تن هایِ بالا و پایین شونده و پیاله هایِ دهنی ِ شما را پر از رنگِ شاش می کنند و "بزن گرم شیم..."

جلویِ مستی ات می ایستی خیلی بالا و پایین نمی پری و از یک گوشه به دخترها و پسر ها نگاه می کنی. علی پیاله ی دوم را پر از شاش می کند ، بالا می آورد و به سمتت می گیرد ، تکانی می دهد ، چشمک می زند و می نوشد. همه ی این ها یعنی "به سلامتی ات!"

دوست داری بالا بیاوری. اما نمی شود. بد مست نیستی. تنت انگار که به الکل عادت دارد. خوشحالی که این قضیه فرصت نداد لباس هایِ تولدت را بپوشی. هر چقدر هم این شلوار جین تنگ باشد و ران هایت را بریزد بیرون ، هر قدر که بلوزت سینه هایت را سفت و سر بالا نگه دارد ، باز بهتر از دامن ِ بالایِ زانوی صورتی و تابِ دو بندی ِ بالایِ ناف است.

علی می آید سمتت، بگو بخندی می کند ، سردی ات را که می بیند می رود پیش ِ بقیه ی پسر ها که دارند لایِ دخترها وول می خورند.

می آیی رویِ کاناپه. مستی دیوانه ات کرده. ذهنت اصلا کار نمی کند. دوست داری گریه کنی. گوشی ات را که رویِ میز با دو تا میس کال و یک اسمس همین طور کنار ِ بطری ِ پر از شاش رها شده بر میداری. گریه ات را میریزی تویِ یک پیامک و برایِ یکی از شماره هایی که حفظی و نمی دانی کیست می فرستی.

"من له شدم. تو کجایی؟"

گزارش ِ تحوبل که می آید ، نام ِ صاحب ِ شماره را که می بینی خیالت راحت می شود. یک دوستِ قدیمی است. زباله ای که خیلی وقت است دور انداخته شده.هر چه نباشد ، پدر و مادرت نیستند که صاف تا مهمانی ِ تولد بیایند و با سیلی مستی را از سرت بپرانند. هر چند از این عرضه ها هم ندارند. دفعه ی اول که مست شدی –با همان یک پیاله ی ناقابل- وقتی تویِ خانه تلو تلو می خوردی ، مارکش را پرسیده بود . عوض ِ این که با پشت دست تویِ صورتت بزند و از خانه پرتت کند بیرون.

- چیه خانومی؟ سنگین زدی؟

می نشیند بغلت و گوشی را باز پرت می کنی رویِ میز. کنار ِ همان بطری ِ کذایی.

و تو باز صدایِ زنگ و پیامک ِ رفیق ِ از تویِ گور درآمده را نمی شنوی. بسکه صدایِ آهنگ ، حرف هایِ علی و نوازش ِ دست هایت ذهنت را مشغول کرده.

داستان بیش از این پیش نمی رود ، فقط وقتی ساعت چهار نیمه شب ، بعد از دوش و شربت و هزار کوفت و زهر ِمار مستی از سرت پرید ، به رفیق ِ از تویِ قبر درآمده، که حسابی از پیامک دادن پشیمانت کرده ، می گویی:"فقط دخترانگیم مونده ، از همه ی هویتم ..."

و می خوابی. تا ته مانده هایِ الکل ، که با شاش بیرون نیامده ، تویِ بدنت جولان بدهد.تا چهل روز

...


محمد حیدری سه شنبه یکم فروردین 1391
بویِ عید
هنوز چشم دوخته ام به در. تویِ سرمایِ هوایِ آخر زمستان و دم  ِ بهار در ِ رو به حیاط را باز گذاشته ام و خودم نشسته ام رو به رویِ قبله ام ؛ در ِ زردِ رنگ و رو رفته ای که حد فاصل ِ حیاط و کوچه است.
پتو پیچیده ام دور ِ خودم ، رادیویِ زهوار در رفته ی قدیمی را همچنان روشن نگه داشته ام و دوست دارم این لحظه ها هی کش بیاید. هی طول بکشد و این توپِ لعنتی در نشود. این توپِ لعنتی تا قبل ِ آمدنت زده نشود و به جایِ شنیدنِ صدایِ "بوم" ِ خفه اش ، "دینگ"ِ زنگ بپیچد تویِ گوشم.
سفره را پهن کردم همان جلویِ در. بادِ سرد گاهی میپیچد و لبه هایش را بالا و پایین می کند و سبزه ی جوان را تکان می دهد.رنگ و بویِ سفره ی هفت سینم ، همان رنگ و بویِ بیست و چهار سال پیش است.هنوز حواسم به کاسه ی سمنو هست که هی ناخنک نزنی.هر بار نگاهم به سمنویِ صاف و یک¬دستِ تویِ کاسه می افتد دلم می گیرد. جایِ انگشت هایِ تو حسابی رویش خالی است.چقدر دعوایت کردم که «بذار تا سال نحویل دست نخورده باقی بمونه» و حالا حسرتِ انگشت هایت را تویِ ظرفِ سمنو می کشم.حسرتِ کم نشدنِ سنجد هایِ سفره ی هفت سین. سر همین سمنو و سنجد را گذاشته ام آن طرفِ سفره، عینکم را هم در آوردم تا نتوانم خوب ببینمشان و کمتر دلم برایت تنگ شود. عوضش خوب گوش هایم را تیز کرده ام ، مثل هر سال باتری ِ سمعک را دیشب عوض کردم تا صدایِ در زدنت را بشنوم ، حتا اگر آرام در بکوبی تا به خیالِ خودت خوابِ سبکِ یک پیرزنِ مو سفید را آشفته نکنی.بی این که خبر داشته باشی زنی که سال هاست پیر شده ، خواب ندارد. به خصوص این شب ها که دوست دارد لحظه ها همینطور کش بیاید تا آن توپِ لعنتی ِ تحویل سال نخورد.هر بار که صدایِ توپِ تحویل سال بلند می شود غم می پیچد تویِ وجودم و حس می کنم یک تکه از عمرم باز کم شد ، بی این که ببینمت. بی اینکه یک بار دیگر سر سفره ی هفت سینم بنشینی و با خنده بگویی«خب ننه ، چیزی به پیرزن شدنت نمونده» رو ترش کنم و پشت بندش از آن طرف سفره خیز برداری و ببوسیَم.پدرت خودش را به خاطر این جلف بازی هایت بخورد و تند و تیز نگاهت کند و تو باز محل نگذاری و صورت پدر را خیس ِ تف کنی، با ماچ هایِ صدا دارت.
بیست و چهار سالِ پیش ، یک هفته از ماچ هایِ آبدارت نگذشته بود که گذاشتی رفتی! برایِ بار ِ چندم بود نمی دانم ، اما باز گذاشتی رفتی و این بار دعاهایِ من افاقه نکرد. هفده سال با پدرت ، که بعدِ رفتنت حسابی پیر شده بود ، همین جا سفره ی هفت سین انداختیم و سرمایِ بهار را تجربه کردیم ، اما هر بار توپِ سالِ نو زده شد ، بی این که کسی زنگِ در را بزند.خدا بیامرز هر سال غر می زد که «درو ببند ، زنگ بزنه می شنویم.»اما تا قضیه ی تحویل سال جدی می شد و رادیو می گفت چند دقیقه مانده ، صدایِ رادیو را کم می کرد و پا می شد در را باز می کرد. سال تحویلی نبود که توپِ سال ِ نو را در کنند و نگاهش به در نباشد.
این چندِ سال تنهایی من بی طاقت ترم. در را از وقتی می نشینم پایِ سفره باز می گذارم، زل می زنم به زردیِ محو ِ در که درست نمی بینمش و با تسبیح هی صلوات می فرستم.
امسال هم عکس ِ پدرت را گذاشته ام بغل ِ خودم و دوتایی زل زدیم به در.پتو را محکم تر می پیچم دورِ خودم و تسبیح را باز از سرش می گیرم تا دور ِ جدید صلوات هایم را شروع کنم.
مجری برنامه ی رادیو دارد برایِ سال تحویل ثانیه شماری می کند، صدایش را کم می کنم تا صدایِ زنگ را بشنوم.شاید کسی این وقتِ صبح زنگ زد...

محمد حیدری چهارشنبه سوم اسفند 1390

حکایتِ دست هایِ تو

مثل همیشه وقتِ خواب انگشت هایت را فرو کردی تویِ موهایم و بینشان دستت را جا دادی.باز رویِ سرم حرکتِ ضرب وار ِ انگشت هایت را حس می کردم که خیلی آرام رویِ سرم با نظم خاصی بالا می روند و پایین می آیند ،مثل ِ آهنگی که کسی با پیانو بنوازد. سرم پر از حس هایِ خوب و قشنگ شد. آن قدر که زود خوابم برد ، خیلی زود. خوب دستت آمده بود که چطور خوابم کنی و این همه حس ِ پر از آرامش را بریزی تویِ  دلم.

از همان کلاسِ درس شروع شد ، از همان وقتی که پشتِ سرت می نشستم و راهی برایِ دیدن صورتت نداشتم.محجوبانه  رویِ صندلی هایِ ردیف اول می نشستی و شش دنگِ حواست را می دادی به استاد.همین که همیشه حواست به درس بود خوشحالم می کرد . فکر می کردم می شود بی این که بفهمی به دست هایت نگاه کنم؛ فقط به دست هایت. انگشت هایت انگشت هایِ ظریف و کشیده ی تویِ قصه ها نبود ، یعنی بود، اما ظرافت و کشیدگی اش تویِ نگاه اول پیدا نبود. وقتی ظرافتش را می شد حس کرد که خودکار دست می گرفتی برایِ نوشتن.سه انگشتت را حلقه می کردی دور ِ خودکار و دو انگشتِ پایینی ات دنبالِ خودکار کشیده می شد. رقص انگشت هایت رویِ کاغذ خیلی دیدنی بود.هنوز هم گاهی آن لحظه هایِ شیرین را تویِ ذهن می آورم.به خاطر همین هیچ وقت سر کلاس هایی که تو بودی جزوه نمی نوشتم. تا می رفتم حرفی از حرف هایِ استاد را بنویسم نگاهم گره می خورد به انگشت هایِ در حرکتت ، دست ها خشک می شدند رویِ کاغذ و به جایِ درس ، وصفِ انگشت هایت را می نوشتند:

"کمی بالا ، پایین ، کشیده می شود به سمت چپ و بلند می شود برایِ گذاشتن ِ نقطه ها.کاش یک بار این رقص ِ انگشت را ببینم. ببینم که انگشت هایت نام ِ مرا می نویسند. مهم نیست با چه قلمی و رویِ چه کاغذی ، مهم رقصی است که انگشت هایت ایجاد می کند ، رقصی که آرزویِ دیدنش را دارم ..."

یا این یکی که هنوز هم توِیِ دفترم دارمش:

"ظریف نیستند ، تپل و گوشتی هم ! کشیده نیستند ، کوتاه و بد قواره هم ! ناخن هایت بلند نیست (نباید هم باشد، تو را چه به این جلف بازی ها!)، صورتی ِ زیر ناخن هایت هم به سرخی نمی زند ، این انگشت هایِ خوش قواره –که چیز خارق العاده ای هم نیستند- معبود منند ، معبودی که خدا با نسبت طلایی برایِ نوشتن ِ نام من ساخته ، تا رقص ِ زیبایش را ببینم ..."

تویِ دانشگاه برای هر کس که تعریف انگشت های زیبایت را می کردم ، اول چشم هایش را چهارتا می کرد و بعد پقی می زد زیر خنده!

- «چیکار به انگشتای پسر مردم داری؟»

 هیچ کس حتا به شوخی هم نمی گفت:«عاشق شدی؟» آخر هیچ جایِ دنیا کسی عاشق دست های ِ کسی نمی شود. من اما عاشق شده بودم! عاشق ِ دست هایی که ... دست هایی که کاملا معمولی بودند! نه من از آن دخترها بودم که خودم را برایت ترگل ورگل کنم ، نه تو از آن پسرها بودی که حتا کسی را نگاه کنی! با استاد می آمدی تویِ کلاس ، ردیفِ اول جلویِ استاد می نشستی و بعدِ کلاس هم با باقی ِ پسرها می رفتی بیرون.سر همین هم بعدِ چند سالی که دوست داشتنت را تویِ دلم پنهان کردم و یواشکی اول و آخر خواسته هایم از خدا تو بودی،نفهمیدم چطور شد که آمدی خواستگاریِ من. خودت که می گفتی دو سالی است که حسابی  از من خوشت آمده و ... و من هنوز هم نفهمیدم تو کی مرا دیده بودی که از من خوشت بیاید! هر چند بعدها تویِ یکی از نوشته هایِ شعر وارت خواندم که:«و اینچنین است که آدمی عاشق ِ وقار راه رفتن ِ کسی با چادر می شود...» و خیلی دوست داشتم ربطش بدهم به خودم.پر بی راه هم نبود شاید! هر وقت که می خواستیم برویم بیرون ، خودت چادر را رویِ سرم مرتب می کردی و هزار بار می گفتی:«چه خوشگل شدی!»

وقتی آمدی خواستگاری، فقط به دست هایت نگاه می کردم! چایی را که جلویت نگه داشتم ، تازه برایِ اولین بار بود که سنگینی نگاهت را حس می کردم.حس ِ قشنگی بود! انگار بعدِ صد سال به آرزویم رسیده بودم.

حتا وقتِ صحبتِ دو نفره هم تویِ فکر دست هایت بودم. این که به صورتت نگاه نمی کردم خیلی از سر محجوب بودن نبود ، دست هایت از همیشه به من نزدیکتر بودند. انگشت هایت با هزار استرس تویِ هم پیچیده شده بودند و سعی می کردی شمرده شمرده حرف بزنی تا آرامش ِ سخنانت ، استرس دست هایت را بپوشاند. اما خبر نداشتی که صدایِ دست هایت برایِ من حسابی بلند است.ناسلامتی چند سالی با هم رفیق بودیم!

سر سفره ی عقد که نشستیم ، منتظر لحظه ای بودم که قرار بود با انگشت هایت عسل تویِ دهانم بگذاری.سر همین همان دفعه ی اول «بله» را گفتم که بیش از این منتظر آرزویم نمانم.همان شب تویِ دفتر خاطراتم بهترین لحظه ی زندگی ام را ثبت کردم:

«طعم ِ انگشت هایت ، شیرینی ِ عسل را شرمنده کرده بود.با دست هایِ تو شک ندارم که زندگی ام از همیشه شیرین تر خواهد بود.»

تویِ این چند سال دست هایت معبودِ من بود و حالا به معبودم رسیده بودم. تویِ خیابان ، تویِ خانه ، هر جا که می شد دست هایت را می گرفتم و لمسشان می کردم.لب رویشان می گذاشتم؛می بوییدم و می بوسیدمشان.

سه روز-یا دقیق ترش؛سه شب- از زندگی ِ مشترکمان گذشته بود که دست هایت برایم مفهوم دیگری پیدا کرد.

نصفه شب یک لحظه تویِ خواب و بیداری دست دراز کردم که لمست کنم و از حضورت مطمئن شوم و باز بخوابم ،دیدم کنارم نیستی ، ترس برم داشت! چشم هایم را که خوب باز کردم دیدم چراغ مطالعه ات را آورده ای رویِ میز آرایش تویِ اتاق و مشغول نوشتنی.آهسته تا بالای سرت آمدم ، برگشتی با لبخند نگاهم کردی و باز نوشتی.زل زدم به دست هایت.آخ که چقدر دلم برایِ رقص قلمشان تنگ شده بود.انگشت هایی که روی کاغذ کشیده می شد و ... راستی داشتی چه می نوشتی؟!این بار که کلاس نبود تا از حرف هایِ استاد یادداشت برداری.خیلی نیاز به صبر کردن نبود ، زود نوشته ات تمام شد و تندی از زیر دستت کشیدم و شروع کردم به خواندنش:

«دلم آزرده میشود

هر گاه که میبینم؛

غمی در نگاهت می نشیند

نگاهی سکوتت را بر هم میزند

دستی بیرون میکشد تو را از آن چه بهشت مینامی...

دلم می گیرد هر گاه ازرده و خسته به سویم می ایی...

سکوت تمام جانم را میگیرد تا شوم

گوش

تا شوم 

چشم

تا شوم تو

تا شوم 

برای تو...

دلم می گیرد 

نمیخواهم در فراقت باشم

هر گاه که تو را زخمی ست...»

و زیرش نوشته بودی:«تقدیم به فضولی که نصفه شبی خوابش را ول کرده و آمده بالای سرم! دوستت دارم!»

از آن شب دیوانه ات شدم.از وقتی فهمیدم شعر می گویی و شاعری.دیگر بدون دست هایت نمی توانستم تحمل کنم.شب ها تا لمسشان نمی کردم خوابم نمی برد،روزها تا حرکتِ پر از شورشان رویِ کاغذ را نمی دیدم آرام نمی شدم.شاعر بودی ،شاعر! دست هایت شعر می گفتند و انگشت هایت وقتی این شعر ها را ثبت می کردند چه زیبا می رقصیدند...

این حس هیچ وقت تویِ این دو سال زندگیمان برایم تکراری نشد. شبِ آخر وقتی می خواستی بروی ، باز دست کردی تویِ موهایم ، ضربِ پیانو وار گرفتی با دست هایت و زود مرا خواباندی. تا نیمه شب بیدار بودیم  و داشتم مقدماتِ سفرت را آماده می کردم ، با بغض! کلی دست هایت را تویِ دست گرفتم و بوسیدمشان.دلم نمی آید ازشان جدا شوم.حتا یک جدایی ِ ساده ی یک ماهه.

با همه ی خستگی ام اما چند دقیقه بعد از خواباندنم ، از خواب پریدم. خواستم باز این شبِ قبل ِ رفتن نگاهت کنم. که دیدم نیستی. ترس برم داشت. تویِ اتاق نبودی.سابقه نداشت شب ها از اتاق بیرون بروی، کاری هم داشتی رویِ میز ِ آرایش می نشستی و می نوشتی.با هزار ترس و لرز از اتاق آمدم بیرون. تویِ تاریکی ِ هال صدایت را شنیدم ، انگار آرام داشتی ذکر می گفتی.

چشم هایم که به تاریکی عادت کرد دیدم گوشه ی هال ، دورترین نقطه نسبت به اتاق ، جوری که صدایت بیدارم نکند، با دست چپت قنوت گرفته ای و با دست راستت تسبیح می گردانی.آمدم پشت سرت رویِ زمین نشستم ، صدایِ آرامِ «العفو،العفو» گفتنت و گریه ات می آمد.تسبیح چقدر قشنگ تویِ دستت می چرخید ، چقدر دست هایت خوشگل شده بود. گریه ام گرفت. پابه پایت گریه کردم و خواستم که زودتر برگردی.یک ماه دوریت برایم سخت بود.سخت هست. احساس وظیفه کرده بودی که کار ناتمام پدرت را تمام کنی. شش ماهی بود که دنبالش بودی. کلی کلاس و طرح توجیهی رفتی ، تا بالاخره توانستی بروی.دم ِغروب رفتیم خانه ی پدرت برایِ اجازه گرفتن.نشستی بالایِ سرش ، دست گذاشتی رویِ سنگِ سرد و اجازه گرفتی برگردی به همان جایی که پدرت بود.بروی برایِ پاکسازیِ میدان هایِ مین.بعدِ بیست و چهار،پنج سال برگردی به همان دشت ها،تخریب چی بشوی و مین هایی که مانده بود جمع کنی.

غرق ِ خواستن از خدا بودم ، که زود تو را برگرداند ، که انگشتانت را زیر چشم هایم کشیدی ، اشک هایم را پاک کردی و سرم را تویِ آغوشت گرفتی.ته دلم مطمئن بود که زود برمی گردی. مطمئن بودم که دلت نمی آید کسی را که سه ماهِ دیگر مادر می شود را یک ماه تنها بگذاری و بروی.

حالا یک ماه است برگشتی. یازده روز بعدِ رفتنت برگشتی. حالا چند وقتی است که عاشق خودت شدم ، دیگر از دست هایت خبری نیست! انگشت هایِ آسمانی ات جایشان را به دو تا ساعدِ سفید و قلمی داده اند که هنوز هم ، با این اوضاع و احوال خرابشان ، پرستیدنی اند.

اول ها خیلی سختم بود.عشقم را نابود شده می دیدم.انگشتانی که این همه عاشقشان بودم دیگر نبودند. نبودند تا برایم شعر بنویسند و اسمم را رویِ کاغذ تحریر کنند.اما خودت را کشف کردم ، فهمیدم که در پس ِ انگشت هایِ زیبایت ، روحی بود که سادگیِ انگشت هایت را به حرکت در می آورد و می رقصاندشان. و حالا که انگشت هایت نیستند ، روح ِ محرکشان را عریان ، بی هیچ صورتی می بینم ... 

بین خودمان باشد؛ اما هنوز یواشکی بعدِ همه ی نمازها دعا می کنم بچه ای که قرار است یک ماه و نیم دیگر به دنیا بیاید انگشت هایش شبیه بابایِ بی دستش باشد ...


محمد حیدری جمعه بیست و پنجم آذر 1390

و من یک نویسنده ی ورشکسته ام.
قلمم را باید آویزان کنم کنج دیوار ، بنشینم روی زمین ، کتابِ درسی پهن کنم جلویم و بنشینم به درس خواندن.درس بخوانم و مدرک بگیرم تا بلکه بتوانم سر یک کاری مشغول شوم. یک کار با حقوق بخور نمیر که خرج یک خانواده را بدهد. سالی دو بار هم بشود دست زن و بچه را گرفت و رفت شمال، یا حتا مشهد ، پابوس امام رضا(ع).
نوشته هایم این روزها،جز تک و توک آدم هایِ خاص، خواهانی ندارد. هیچکس حتا تره هم برایشان خرد نمی کند.هیچ کس دلش برایشان تنگ نمی شود. سال هاست که کسی زنگی نزده تا سراغی از نوشته ی جدید بگیرد ، روزهاست کسی احوالِ نوشتنم را نپرسیده و انگار نه انگار روزگاری نویسنده ای بود و می نوشت.
یک ماهِ اول را برایِ ناز کردن دست به قلم نبردم. گفتم بگذار قدرم را بدانند، بگذار از این خرده هوش و ذوقِ سر سوزنی ، آب باریکه ای برایِ خودمان دست و پا کنیم. بیایند دنبالمان و وعده ی چاپ تویِ فلان مجله و ... را بدهند.کم کم برایِ خودمان بشویم آدم حسابی ، سری تویِ سرهایِ سر به قلم پیدا کنیم ، اما ...
همه انگار منتظر فرصتی بودند تا از شر نوشته هایِ من خلاص شوند. یک ماه گذشت و هیچ کس سراغی نگرفت. گفتم یحتمل خیال می کنند رمانِ عظیمی دست گرفته ایم ، امروز و فرداست که زنگ بزنند و احوالِ رمان را بپرسند. سراغِ شخصیت هایش را بگیرند و ناشر معرفی کنند. کلی جواب آماده کرده بودم. کلی طرح ِ داستانی تا وقتی زنگ زدند و احوال رمان را پرسیدند، بهشان بگویم و اگر به مذاقشان خوش آمد،واقعا شروع کنم به نوشتنش.اما ...
یک ماه شد دوماه ، روزها رفتند و رفتند،سه ماه ، چهار ماه ،پنج ماه ...
نیم سال گذشت. خودم فراموش کردم که نویسنده ام.انگار سال هاست که دست به قلم نبرده ام.صفحه کلید نرم کامپیوترم قِژ قِژ می کند. از این همه دوستِ دورانِ نوشتن هیچ کدامشان سراغی از چشم هایِ کم سو شده ام نمی گیرد و انگار نه انگار که روزگاری کسی بود که سیاهی ِ شب ها را به سپیدیِ صفحه ی کاغذ می داد و تا صبح پایِ کامپیوتر می نوشت.
دیگر بی خیالِ ناز کردن شده بودم. حرفم دیگر ناز کردن نبود. دنبالِ یکی می گشتم تا من را از پستویِ ذهنم بیرون بکشد ، گرد و خاک ها را کنار بریزد و سرم داد بزند :«لعنتی ، تو نویسنده ای»
هی به دوست هایِ قدیم گوشه و کنایه می زدیم ، بلکه ما را یادشان بیاید. کم مانده بود کارت تلفن دست بگیرم و سر بکنم تویِ حبابِ شیشه ای کیوسک تلفن و شماره تک تکشان را بگیرم و با بغض بگویم :«فلانی را می شناسی؟ خبری ازش داری؟» بعد گوشی را بی هیچ حرفی قطع کنم.سر بگذارم به دیوار کیوسک و زار زار گریه کنم ...

***

من یک نویسنده ی ورشکسته ام. همه ی سلول هایِ بدنم این روزها دارند این حرف را تویِ گوشم می خوانند.قلمم خیلی وقت است آویزان شده.آویزان که نه ، افتاده لایِ خاکروبه هایِ مغزم. باید بگردم و پیدایش کنم، قابش کنم و بچسبانمش به دیوار. به نمادِ نابودی ...


محمد حیدری پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
باز هم یک طرح ِ دیگه. که خیلی دوست داشتم کاملش کنم و بفرستم برای جشنواره داستان انقلاب.

باز پیدایش شده بود. با کلی اعلامیه تویِ کیفش و خیس ِ عرق. عرق حسابی لباس ِ آستین کوتاهش را خیس کرده بود و با این حال لبخند می زد . همیشه رویِ صورتش لبخند داشت. با هر چیز مسخره ای شوخی می کرد و می خندید. دو سه باری با هم حرفمان شده بود ، حرفِ سفت و سخت که نه ، چون کوچکتر از بقیه بودم جرئتِ زیاد حرف زدن نداشتم.یک جورهایی نخودی بودم. اما از نگاهم حس ِ بدم را می فهمید. می فهمید و باز لج بازی می کرد:«دوباره از عروسک بازی خسته شدی اومدی لای آدم بزرگ ها؟»
همیشه به کوچکی ام می خندید و مسخره اش می کرد. می گفت دختر پانزده ساله را چه به انقلابی گری. حق هم داشت یک جورهایی.همه ی هم کلاسی هایِ دبیرستان تویِ فکر هایِ مسخره ی خودشان بودند و من یکی زده بود به سرم و با دوربین عکاسی ایی که برایِ جشن ِ تولدم خریده بودند چیک و چیک از دیوارهایِ متبرکی که رویش «مرگ بر شاه» نوشته بودند عکس می گرفتم. از مشت هایی که گره می شد، از اعلامیه هایی که می رسید...
خانه ی مان بالایِ تهران بود ، بالاشهر نشین بودیم. هیچ کس تویِ خانه ی مان تویِ این قید و بند ها نبود ، تویِ هیچ قید و بندی نبود. من را هم یکی از معلم هایِ دبیرستانمان اینجوری کرد ، معلم چادری و مهربان مدرسه که آخرش من را شیفته ی خودش کرد. هر چند اخراجش کردند ، اما باز هم رابطه ام را حفظ کردم و آخر سر هم من را فرستاد تویِ این جمع ، پیش ِ این پسرکِ خوش خنده ی اعصاب خورد کن!
دانشجو بود. اتفاقا بیش تر از همه عکس هایِ من به دردش می خورد. عکس ها را می گفت و یواشکی می چسباند رویِ در و دیوار دانشگاه.عکس ها زود کنده می شدند ، اما به قول ِ خودش:«پررو نشیا ، ولی تاثیرش رو گذاشته!»
اینطور حرف زدنش یک جورهایی لذت بخش هم بود. هر چند زیادی همه چیز را به شوخی می گرفت ، اما جدیتش را هم دیده بودم. وقت هایی که همه ناامید می شدند سفت و سخت کار را به تنهایی پیش می گرفت و جلو می برد.آن قدر که بقیه هم خجالت می کشیدند و نا امیدی را کنار می گذاشتند.
از در که تو آمد ، اعلامیه هایِ تویِ کیف را ریخت کفِ اتاق و گفت:«تُقسِش کنید!» نگاهش را رو به من دوخت و با خنده گفت:«سلام کوچولو!» می خواستم بزنمش!
اطلاعِ تظاهراتِ هفده شهریور بود ، ما داشتیم اعلامیه را می خواندیم و خودش رفت وضو گرفت و ایستاد به نماز. خودمان اعلامیه را نوشته بودیم و داده بودیم برایِ کپی. قرار بود برایِ جمعه،هفده شهریور، ضد حکومت تظاهرات بشود. می خواستیم اعلامیه ها را همه جایِ شهر بچسبانیم تا آن هایی که احیانا نمی دانند بدانند و باور کنند قضیه جدی است. می خواستیم حسابی شلوغ بشود این دفعه. اگر این بار همه چیز درست پیش می رفت رژیم سقوط می کرد.
داشتیم سر جمعه و این کهچه کسی چکار بکند بحث می کردیم که نمازش تمام شد.آمد تویِ بحث و باز سفت و سخت با آمدنِ من مخالفت کرد:«این بچه رو نیارین ، یه طوریش میشه یهو ، بابا و مامانش رو چیکار کنیم؟!». قرار بود مثل همیشه من عکس بگیرم. دو ، سه تا فیلم ذخیره هم گرفته بودم که اگر وسط کار فیلمم تمام شد بشود باز هم عکس گرفت.
مخالفتش مثل همیشه نتیجه نداد.همه می دانستند حرف هایش سر مسخره بازی و شوخی است.کلی هم سرش غر زدند که برایِ چه این قدر به من گیر می دهد و ... خودش هم می دانست که به حضورم چقدر نیاز است. باید یکی می بود که عکس بگیرد ، این تظاهراتی که از شواهد معلوم بود خیلی بزرگ می شود به عکس خیلی احتیاج داشت. عکس هایی که برایِ زدنِ ضربه ی نهایی به رژیم خیلی به درد می خورد.
شبِ هفدهم اما همه چیز عوض شد. اعلام کرده بودند که فردا حکومت نظامی است. همه انگار کمی هول برشان داشته بود. هیچ کس نمی خواست زیر ِ قرار و مدار ها تویِ میدان ژاله بزند اما هول و ولا تویِ دل همه افتاده بود. صبح قرار بود همه با هم حرکت کنیم سمتِ میدان،جمع شده بودیم تویِ خانه ی همیشگی و منتظر پسرکِ خوش خنده بودیم تا بیاید و برویم! همیشه کمی تاخیر داشت. این بار اما زودتر رسید ، باز عرق کرده بود و لباس هایش خیس خیس بودند. حسابی هول کرده بود. خبر آورد که بیرون حسابی شلوغ است ، میدان را محاصره کرده اند  وقضیه ی حکومت نظامی جدی است.راستش کمی ته دلم خالی شد ، اما برایِ این که بگویم بزرگ شدم ، قبل از همه گفتم:«من که می رم ، هر چی می خواد بشه بشه» این را که گفتم انگار دل همه قرص شد ، آماده ی حرکت شدند. اما باز به من گیر داد ، نه مثل همیشه. این بار خواهش از سر و رویِ حرف هایش می بارید. من را کشید یک گوشه و گفت:«می شه نیای؟! خطرناکه...» می دانستم مسخره بازی نمی کند ، اما دوست داشتم انتقام همه ی شوخی هایش را بگیرم.
- فکر کردی منم مثل تو ترسو ام؟! چرا رنگت پریده ، اگه سختته می تونی نیای ها!
پوزخندی زدم و همراه بقیه راه افتادم. پشت سرمان آمد و در را بست و با هم راه افتادیم. هر لحظه منتظر بودم باز حرفی بزند یا حداقل جوابِ طعنه ام را بدهد ، اما هر بار که نگاهش می کردم می دیدم دارد با نگرانی نگاهم می کند و وقتی چشمم به چشمش می افتاد رو بر می گرداند که مثلا به من نگاه نمی کند!
از کوچه پس کوچه ها زدیم تا به ژاله رسیدیم ، شلوغ شده بود ، و سرباز ها هم قشنگ جلویمان به صف ایستاده بودند. حسابی هول برم داشت. این قدر سرباز یک جا ندیده بودم ، آن هم همه آماده و مسلح.
باز آمد پیشم و آهسته در ِ گوشم گفت:«خواهش می کنم برگرد» محلش ندادم ، دوربین را در آوردم و شروع کردم به عکس گرفتن.
از وسط جمعیتِ سرگردان بالاخره یکی جرات کرد و اولین «مرگ بر شاه» را گفت. جمعیت شروع کرد به شعار ، دست ها مشت می شد و بالا می رفت. سرباز ها هاج و واج مانده بودند و من هم. داشتم فقط جمعیت را نگاه می کردم که یادم افتاد باید عکس بگیرم. چشمم را گذاشتم پشتِ دریچه ی دوربین و داشتم صحنه ها را ثبت می کردم که صدایِ بلندی آمد.اولین تیر شلیک شد. کسی افتاد و جمعیت به هم ریخت. تیرها شروع شدند ، هر کس سمتی می دوید ، بعضی هنوز شعار می دادند و کفِ خیابان ، بعضی جاها ، از خونِ داغ قرمز شده بود.
عکس گرفتن پاک یادم رفته بود.نمی دانستم چه کار باید بکنم. لایِ مردم گم شده بودم و هنوز صدایِ تیرهایِ گاه و بی گاه می آمد. رفتم تویِ جوب و پناه گرفتم. کمی آرام شده بودم. باز دوربین را گذاشتم جلوی چشم هایم و یواشکی عکس گرفتم. دوربین را می دیدند کارم تمام بود. دوربین به دست از تویِ جوب جلوتر رفتم و از بدن هایِ خونی چند تایی عکس گرفتم ، از آدم هایی که این بدن هایِ خونی را رویِ دوش می کشیدند.داشتم عکس می گرفتم که یکی صدا زد:«کوچولو»
چشم از چشمی دوربین برداشتم ، به فاصله دو سه متری ام ، پسر همیشه خندان افتاده بود رویِ زمین.تیر خورده بود به شکمش و همینطور داشت ازش خون می رفت ، نمی دانستم چکار باید بکنم ، با هزار ترس و لرز خواستم بروم سمتش که با بی رمقی سرم داد کشید:«بمون سر جات»
خودش را کشید نزدیکِ جوب ، رد خونیِ بدنش رویِ آسفالت داشت حالم را بهم می زد.نمی دانستم دارد چه کار می کند. نزدیکم که رسید گفت:«یه عکس ازم می گیری کوچولو؟»
می خواستم دوربین را سرش خورد کنم!باز داشت مسخره ام می کرد. چشم هایِ عصبانی ام را که دید آرام گفت:«خواهش می کنم....»
دوربین را آوردم جلویِ چشمم ، چشم هایم را بستم و دکمه را زدم. دوباره شلیک ها شروع شد ، سربازها داشتند به این سمت می دویدند ، همه داشتند فرار می کردند، وقت نکردم حتا نگاهش کنم ، از همان جا شروع کردم به دویدن.
دیگر پسرکِ خوش خنده را هیچ کس ندید، هیچ جا هیچ خبری در موردش پیدا نکردیم. جز عکسی که وقتی آب ها از آسیاب افتاد دادیم به یک عکاسی آشنا برایمان چاپ کند.تویِ عکس هنوز داشت لبخند می زد ...


محمد حیدری پنجشنبه هفدهم شهریور 1390
بازم یه طرح ِ داستانی ِ دیگه ...

از همان کلاس ِ درس شروع شد ، از همان وقتی که پشتِ سرت می نشستم و راهی برایِ دیدن صورتت نداشتم.محجوبانه  رویِ صندلی هایِ ردیف اول می نشستی و شش دنگِ حواست را می دادی به استاد.همین که همیشه حواست به درس بود خوشحالم می کرد . فکر می کردم می شود بی این که بفهمی به دست هایت نگاه کنم. فقط به دست هایت. انگشت هایت انگشت هایِ ظریف و کشیده ی تویِ قصه ها نبود ، برایِ من ظریف و کشیده بود ، اما حقیقتش ظرافت و کشیدگی اش تویِ نگاه اول پیدا نبود. وقتی ظرافتش را می شد حس کرد که خودکار دست می گرفتی برایِ نوشتن.سه انگشتت را حلقه می کردی دور ِ خودکار و دو انگشتِ پایینی ات دنبالِ خودار کشیده می شد. رقص انگشت هایت رویِ کاغذ خیلی دیدنی بود.هنوز هم گاهی آن لحظه هایِ شیرین را تویِ ذهن می آورم.به خاطر همین هیچ وقت سر کلاس هایی که تو بودی جزوه نمی نوشتم. تا می رفتم حرفی از حزف هایِ استاد را بنویسم نگاهم گره می خورد به انگشت هایِ در حرکتت و دست ها خشک می شدند رویِ کاغذ و به جایِ درس ، وصفِ انگشت هایت را می نوشتند:

"کمی بالا ، پایین ، کشیده می شود به سمت چپ و بلند می شود برایِ گذاشتن ِ نقطه ها.کاش یک بار این رقص ِ انگشت را ببینم. ببینم که انگشت هایت نام ِ مرا می نویسند. مهم نیست با چه قلمی و رویِ چه کاغذی ، مهم رقصی است که انگشت هایت ایجاد می کند ، رقصی که آرزویِ دیدنش را دارم ..."

یا این یکی که هنوز هم توِیِ دفترم دارمش:

"ظریف نیستند ، تپل و گوشتی هم ، کشیده نیستند ، کوتاه و بد قواره هم ، ناخن هایت بلند نیست ، جز چند بار که خوب تمیزشان کرده بودی ، صورتی ِ زیر ناخن هایت هم به سرخی نمی زند ، این انگشت هایِ خوش قواره –که چیز خارق العاده ای هم نیستند- معبود منند ، معبودی که خدا با نسبت طلایی برایِ نوشتن ِ نام من ساخته ، تا رقص ِ زیبایش را ببینم ..."

این تازه اما حکایتِ اولِ عاشقی است.حکایتِ دوم از وقتی شروع شد که فهمیدم دست هایت شاهکار خلق می کنند.رویِ کاغذ می رقصند و شعر می گویند. شک ندارم که قریحه ی شاعری ات به خاطر دست هایت است. چون هیچ وقت راضی نشدی با کامپیوتر بنویسی. همیشه دوست داشتی قلم را رویِ کاغذ بسایی و من کیف می کردم از دیدنِ این رقص ِ قلم رویِ کاغذ. از پشت سر یا از گوشه و کنار نگاهت می کردم که حواست پرت نشود و بنویسی همه ی حرفهایِ شنیده نشده ی دست هایت را. این قدر دوست داشتم شعرهایت طولانی ترت را ...

فصل سوم عاشقی اما وقتی بود که داوطلب شدی مثل پدرت تخریبچی بشوی و بروی برایِ پاکسازیِ مناطقی که هنوز مین تویشان خانه کرده.خیلی زود انگشت هایت را خدا پس گرفت ، خیلی زود ...

اوایل که عاشق انگشت هایت شدم ، هم کلاسی بودیم. هم کلاسی ِ دانشگاه.نمی دانم نتیجه ی نگاه هایِ هیزم بود یا سر همیشه پایین و آرام بودنم که آدرس خانه مان را پیدا کردی و آمدی خواستگاری. پرستیدن ِ انگشت هایت از هفته اول ازدواجمان شروع شد ، از وقتی که یک شب بلند شدم و دیدم نشسته ای پشت میز مطالعه و غرق ِ نوشتنی.آرام آمدم بالایِ سرت و رقص ِ انگشت هایت ، هنگام ِ شعر گفتنشان ، را نگاه کردم. اما حالا چند وقتی است که عاشق خودت شدم ، انگشت هایِ آسمانی ات جایشان را به دو تا ساعدِ سفید و قلمی داده اند که هنوز هم ، با این ریخت و قواره ضایع شان ، پرستیدنی اند.اما خودت را کشف کردم ، فهمیدم که در پس ِ انگشت هایِ زیبایت ، روحی بود که سادگیِ انگشت هایت را به حرکت در می آورد و می رقصاندشان. و حالا که انگشت هایت نیستند ، روح ِ محرکشان را عریان ، بی هیچ صورتی می بینم ...

اما هنوز یواشکی بعدِ همه ی نماز ها دعا می کنم بچه ای که قرار است یک ماه و نیم دیگر به دنیا بیاید انگشت هایش شبیه بابایِ بی دستش باشد ...

محمد حیدری شنبه بیست و نهم مرداد 1390
یه داستان نوشتم که توش یه آخونده می ره گیم نت ، به یه سری دلایل که موضوع داستانه!
از تو چشماش می خونم که عمیقا دلش می خواد بشینه پای سیستم و کانتر بازی کنه ؛ اما نمی تونه ...

محمد حیدری جمعه هفتم مرداد 1390

باز سرم داغ شده ؛ قطره هایِ عرقی که از پشتِ موها تا رویِ گردن کشیده می شوند روانی ام می کنند.چند باری دست بردم سمتشان تا پاکشان کنم ؛ اما هر بار تا دستم را کمی بالا می آوردم ، یادم می افتاد آن قدر ضعیفم که حتا نمی توانم قطره ی عرقی را از پشت گردنم پاک کنم و برایِ این که دستِ تا نصفه آمده بیکار نباشد و قیافه ی احمقانه ام – با این صورتکِ مسخره – احمقانه تر نشود برایِ آدم هایی که نزدیک می شدند «بای بای» می کردم و با این صورتکِ همیشه خندان باعثِ لبخندهایِ هر از گاهیشان می شدم.
این عرقِ پشتِ گردن عجیب کلافه ام کرده. نه می لغزد که پایین بیاید و نه تویِ این کلاهکِ مسخره هوایی رد و بدل می شود تا بخار شود.سرم را به چپ و راست تکان می دهم تا بلکه این قطره ی لعنتی تکانی بخورد ، پاک شود یا چه می دانم یک جور معجزه شود و از بین برود. خنده ی دو سه جوان که باهم از کنارم رد می شوند تا داخلِ رستوران شوند بهم می فهماند که چقدر از بیرون مضحک شده ام. آدمکی با صورتِ گربه که همیشه لبخند به لب دارد – و من از تویِ لبخندش دنیا را نگاه می کنم -  در حالِ تکان دادنِ دیوانه وار سرش به چپ و راست!
این وسط اعصاب خورد کن ترین چیز ممکن بچه ای است که یک هو پیدایش می شود و هوسِ بازی با تو را می کند. بچه ی بامزه ی چهار ، پنج ساله ای که پدر و مادرش چند قدم دورتر ایستاده اند به تماشایِ بامزه گی بچه شان. بچه ای که اگر اعصابم از دستِ این قطره عرقِ پشتِ گردن ، که حالا رسما کلافه ام کرده ، این قدر خط خطی نبود ، آن قدر سر به سرش می گذاشتم و به بازی می گرفتمش که پدر و مادرش با گریه و کشان کشان از من دورش کنند ؛ حالا اما فقط دستی به سرش می کشم و رویم را می کنم سمتِ خیابان و برایِ ماشین هایی که هیچ توجهی به من ندارند دست تکان می دهم. پسرک بغض می کند و بدو می رود سمتِ پدر و مادرش. پدرش با غضب نگاهم می کند ، دستِ پسرش را می گیرد و با همسرش می روند تویِ رستوران.
ناراحتم و کلافه. به خاطر یک قطره عرق خنده ی پسرک را بغض کردم.می دوم تویِ کوچه و از در پشتی رستوران می روم سمتِ دستشویی. صورتکِ گربه ی خندان را از رویِ صورتم بر می دارم و می گذارمش رویِ میزی که پشتِ سرم افتاده و رویش پرِِ خرت و پرت است. همین که هوا به گردنم می خورد ، عرق را خشک می کند.برایِ اطمینان دستم را می گیرم زیر شیر آب و چند باریِ دستِ خیسم را پشتِ گردنم می کشم.
حالم خیلی بهتر شده ، اما هنوز بغضِ پسرک ...
صدایِ مدیر رستوران از پشتِ سر می آید که غر می زند و می گوید:«بدو برو سر کارت  ، شیر آبم ببند ...» چند باری آب به صورتم می زنم و با آستین هایِ پشمالویِ گربه صورتم را خشک می کنم.
صورتکِ گربه را بر می دارم که بر گردم سرِ کارم. هنوز با دهانِ بی دندانش به من لبخند می زند ...

پ.ن: یه عمر دنبالِ نوشتن داستانِ کوتاهی با این ایده بودم ؛ خوشحالم که بالاخره تونستم طرحش رو بزنم!

محمد حیدری شنبه یکم مرداد 1390
نه جوگیری بود ، نه تصمیم ِ لحظه ای! هر چند تصمیمی بود که خیلی درد داشت ، اما کاری بود که به نظرم باید انجام می شد.
نیتی که پشتِ تاسیسِ «واو به واو» ِ قبلی بود ، نیتِ خوبی نبود ، نیتِ خالصی نبود. حتا پشت بندِ اسمش هم نیتِ قشنگی نبود. اسمی بود با شباهتی که به عقلِ هیچ بنی البشری خطور نمی کرد با عنوانِ دیگری! هر چند بعد ها کلی از این اسم خوشم آمد و دیگر با آن عنوان بهش نگاه نکردم و سر همین هم باز همان اسم را انتخاب کردم برایِ ادامه ، برایِ شروع جدید ...
هر چند روندِ وبلاگ با آن هدفِ مسخره ، سه ، چهار پست بیش تر ادامه پیدا نکرد ، اما «شجره ی خبیثه» ای بود که هر کاریش می کردی فرعش به سما نمی رسید ...
از خودِ وبلاگیم هم خوشم نمی آمد ، یک جورِ خاص و جلف و مسخره ای بود خودِ وبلاگیم!
برایِ شروع جدید ، با نیتِ «شجره ی طیبه» باز "بسم الله" می گویم. باشد این بار فرعش به آسمان ها برسد ...

پ.ن:
أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاء

وَمَثلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الأَرْضِ مَا لَهَا مِن قَرَارٍ

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود